اشارهرخداد انقلاب در حوزه علوم انسانى ، به مثابه پديدهى اجتماعى ، در ضمن چارچوبهى مختلف نظرى از قبيل چارچوب «ماركسيستى »، ديدگاه «وبرى »، نظريه «ساختارگرا» و مكتب تعادل و نظريه «نخبهگرايى » مطالعه شده است و رهيافتهى گوناگونى نظير رهيافت اقتصادى ، جامعه شناختى ، سياسى و روانشناختى در بررسى آن به كار آمده است. در عين حال، نارسايى منظرها و رهيافتهى موجود، در خصوص تحليل انقلاب اسلامى ايران، از سوى برخى محققان مورد توجه قرار گرفته; چنانكه برجستگى نقش «آموزههى دينى » و «ابعاد فرهنگى » انقلاب، منشأ اعتراض آنان به ناكارايى ديدگاههى موجود به لحاظ روش شناختى مى باشد. اين گفتار، ضمن پافشارى بر ناكارايى مطالعات علوم اجتماعى رايج به دليل نارسايى مورد اشاره، نخست بحث امكان وجود «نظريهى فراگير» نسبت به «پديدههى خاص» را مورد تأمل قرار مى دهد. پس از آن از مقولاتى همچون: ماهيت فرهنگى انقلاب، لزوم درونكاوى و به كارگيرى روش تفهمى ، انقلاب به عنوان بخشى از فرآيند بلندمدت نوسازى ، بحران تاريخى در نتيجه از هم گسيختگى در نظام ارزشى ، و تابعيت تحولات داخلى نسبت به امواج خارجى ، سخن به ميان مى آورد. در ادامه از ويژگى هى متمايزكننده انقلاب اسلامى ، با عناوينى همچون: «تمايلات دينى » در حركت اجتماعى ، «بازگشت به گذشته» و انقلاب برى خدا، شكلگيرى «حضور گسترده مردم»، پيدايش «رهبرى با اقتدار دينى »، تكوين «نمونه آرمانى » نظام حكومتى به عنوان «مدل جايگزين» و سرانجام «سرعت بالى فروپاشى » رژيم گفتگو مى نمايد و در خاتمه، بحث از «تفكر شيعى » به مثابه «زمينهساز انقلاب شيعى »، رويكرد شيعه به «عملگرايى »، ظهور فرآيند «هويتيابى » در جامعه دينى و بروز نقش علما به مثابه نقشى كليدى در اين فرآيند، ظهور انقلاب اسلامى به مثابه «واكنشى » به «دوگانگى ساختارى » و كاركرد «واسازى دولت» و نيز در «استمرار فرآيند هويتيابى » جامعه دينى ، از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
گفتار دوم : انقلاب دينى ، چالشى در نظريهپردازى كلاسيك
حسين كچوييان* در حوزه مباحث نظرى موضوع انقلاب و با مرورى بر تئورى هى تحليل انقلاب، به عقيده شما با كدام رهيافت نظرى مى توان تحليل و بررسى جامعترى از انقلاب اسلامى ايران و رخدادها و ويژگى هى آن ارائه نمود؟* ابتدا بايد بگويم كه اساساً بنده يك رويكرد كاملا انتقادى نسبت به علوم اجتماعى موجود كه ماهيتاً سكولار و در ريشه، ناهمخوان با فهم دينى است دارم. در واقع اين علوم به اعتبار مفروضات ارزشى خاص خودشان در باب انسان، جامعه، تاريخ و وجود، نقصانهى جدّى ى دارند كه در جى خود بايد به آنها پرداخت. من در اين بحث، خود را به ميزان زيادى در چارچوب علمى موجود اين علوم نگاه مى دارم; يعنى در عين اين كه از نقّادى نسبت به فهم اين علوم غفلت ندارم، به آن اشكالات پايهى نمى پردازم. اما بعد از اين، نخستين نكتهى كه ذهن را به خود مشغول مى كند اين است كه آيا يك نظريه كلى يا نظريه عام درباره تبيين انقلاب اسلامى مى توانيم داشته باشيم؟ به هر حال هر انقلابى تحليل خاص خودش را مى طلبد و ما قائل به اين هستيم كه در واقع، انقلاب اسلامى ويژگى و يا ويژگى هى خاصى دارد كه نظريههى متقدم قابليت تبيين آن را ندارند و نمى توانند آن را توضيح دهند. با توجه به آنچه از نظريههى موجود مى دانيم و در مقام عمل نيز شاهد بوديم، هيچ كس وقوع انقلاب اسلامى را پيشبينى نمى كرد و در واقع انقلاب ما با ويژگى هايى همراه شد كه به يك معنا نوعى برگشت در تاريخ بود، و به معنى درستتر تغيير مسير تاريخ بود و از اين حيث، تأكيد بر اين كه پديده خاصى بوده، تأكيد درستى است. بهعلاوه، مى دانيم كه يكى از آخرين نظريهپردازى هايى كه در باب انقلاب صورت گرفته است از سوى خانم تدا اسكاچپل بوده و خود او بعدها در تكملههايى كه بر كار خودش نوشته، به اين مطلب كه انقلاب اسلامى پيش بينى ناپذير بوده و با نظريههى موجود سازگار نبوده اشاره كرده است; هر چند كه تلاش مى كند نظريهاش را به نحوى بازسازى كند تا انقلاب ايران را هم توضيح دهد. در واقع اين نوع برخورد وى با مسئله نشان مى دهد كه در عين تأكيد بر ويژگى هى انقلاب اسلامى ، كه واقعاً هم از جهات مختلفى از ديگر انقلابها متمايز است، مى توانيم يك نظريه عام هم داشته باشيم; به اين معنا كه نظريه برآمده از مطالعه انقلاب اسلامى ، بتواند هر انقلاب جديد ديگرى از نوع انقلاب اسلامى را پيشبينى كند. يعنى هيچ استبعادى ندارد كه در عين اين كه مى گوييم انقلاب ما با نظريههى قبلى قابل تبيين و توضيح نيست، كارى كه روى انقلاب اسلامى مى كنيم و نظريهپردازى ما در باب انقلاب اسلامى به يك نظريه عام منتهى شود; نظريهى كه هم انقلاب اسلامى و هم ساير انقلابها را تفسير نمايد. البته تاريخ علوم اجتماعى و تاريخ نظريهپردازى هى مربوط به انقلاب به ما مى گويد كه نبايد چندان به اين امر خوش بين باشيم. به لحاظ معرفت شناختى نيز مشكلات جدى در امكان دستيابى به نظريه عام در مورد پديدههى اجتماعى وجود دارد.در هر حال، اگر فرض را بر اين بگيريم كه چنين امرى ممكن باشد، با ذكر مقدمه بالا به اين نكته مى رسيم كه در وصول به استنتاج يك نظريه عام در باب انقلاب اسلامى ، بايد چه نكاتى را مورد نظر قرار دهيم. به نظر مى رسد بايد اولا با توجه به ماهيت فرهنگى انقلاب اسلامى ، هم از نظر تحليلى و هم از نظر روشى ، تغييراتى در نظريههى موجود بدهيم و اصلاحاتى را اعمال كنيم تا بُعد فرهنگ را نيز در برگيرد. تا قبل از وقوع انقلاب اسلامى ، بيشتر تأكيدها بر روى مقولههى ساختى و قلمرو اقتصاد بود و يك نوع تعمد نظرى و جهتگيرى نظرى در علوم اجتماعى وجود داشت كه نقش فرهنگ، مقولههى ذهنى و مقولههى ايدئولوژيك را نقشى ثانوى و تابع تلقى مى كرد و در واقع با تأثيرپذيرى از تفكر ماركسيستى ، در اين حوزه و بسيارى از حوزههى جامعهشناختى ، مقولههى ذهنى ، نظرى ، انديشه و فرهنگ را مقولههايى مى دانست كه خودشان تعيين كننده نيستند و تنها منعكس كننده عناصر اصلى و تعيينكننده در سطوح ساختارى و اقتصادى اند. به نظر من اين رهيافت، مشكل بتواند بسيارى از مسائل انقلاب اسلامى ايران را توضيح دهد. در نتيجه، برى رفع اين كاستى ، كارهى مختلفى كه پس از وقوع انقلاب اسلامى درباره انقلاب صورت گرفته، تأكيد و توجه به همين مقولههى ايدئولوژيك را مد نظر قرار داده و سهم اين مقولهها را در واقع افزايش دادهاند. بنده معتقدم باز بايد بيش از اين حرفها قضيّه را جدى گرفت و دقت كرد. اين امر مى تواند زمينه تحول كلى رويكرد جامعهشناسانه را نيز فراهم سازد و به پيدايى مكتب تازهى در جامعهشناسى نيز منجر شود. به هر حال، در صورتى كه مقولههى فرهنگى و ايدئولوژيك، به وجهى از وجوه، تبعى ديده شوند و به طور اصيل و مستقل مورد مطالعه قرار نگيرند، اين امر نارسايى ها و خبطهايى را در تحليل به دنبال خواهد آورد.دوم اين كه، اگر اين گونه مقولات جدى تلقى شد، بايد روشهايى به كار گرفته شوند كه توجه به ذهنيتها و درون كاوى ها را بيشتر مد نظر قرار مى دهند; نظير روش تفهّمى ماكسوبر و يا رهيافتهى هرمنوتيكى .البته نكات ديگرى را نيز مى توان بر اين دو نكته افزود، و بر اين اساس مى توانيم بعضى از مسائل ديگرى را هم كه شما در اين عنوان مطرح كرديد مورد بررسى قرار دهيم. يكى از روشهايى كه بر پايه آن مى توان اين مسئله را پى گرفت، اين است كه ببينيم از ميان نظريههى عمده انقلاب، در واقع كدام يك مى تواند در تفسير انقلاب اسلامى توضيح دهندهتر و دقيقتر باشد. از نكاتى كه مقدمتاً مورد تأكيد قرار گرفت، چنين به دست مى آيد كه به طور مشخص، تحليلهى ماركسيستى كارايى نخواهند داشت; چرا كه انقلاب ما اساساً يك انقلاب طبقاتى نبود و عنصر اقتصاد در آن يا نقش نداشت و يا از نقش عمدهى برخوردار نبود. ديگر نظريههى موجود نيز شايد هيچ كدام به طور جامع نتوانند انقلاب اسلامى را توضيح بدهند; گرچه هر كدام عناصرى را طرح مى كنند كه مى تواند ابعادى از انقلاب را توضيح دهد. مثلا يك نظريه شايع در باب انقلاب اسلامى ايران، تأثير مدرنيزاسيون و نوسازى بر وقوع انقلاب است; يعنى در واقع، انقلاب را پيامد نوسازى سريع بر مى شمارند. من البته در حدى كه اين نظريه ها به نوسازى اصالت مى دهند خيلى به آن معتقد نيستم. زيرا جريان نوسازى در ايران جريان اصيلى نبود و جدى هم نبود. در واقع مى شود گفت انقلاب اسلامى ما اساساً خودش به اين دليل ايجاد شد كه نوسازى را دنبال كند، نه اين كه متأثر از نوسازى باشد، يا به عنوان عكسالعملى در مقابل فرآيند نوسازى سريع رخ دهد. در واقع اگر بخواهيم در تحليل انقلاب اسلامى به مسئله نوسازى هم جايى بدهيم، بايد بر تأثيرات مخرّب دستكارى هى نظام ديكتاتورى و غرب زده شاه و پهلوى در جامعه ايران تأكيد كنيم.